چه شب بدی بود
دیشب یک شب وحشتناک و بد بود. خیلی بد...
شب از نیمه گذشته بود اواخر مرداد ماه و تو یک سالته
برای دقایقی دنیا چقدر بی مفهوم بود...
انگار همه چیز رو به آخر بود انگار آخر دنیا بود...
مدام این لحظه جلوی چشمام نقش می بنده: اینکه چشمات بی صدا بسته بشه درحالی که با چشمات برای لحظه ای نفس رو از چشمای ما التماس کنی...
اگه بابا چشمش به تو نیوفتاده بود واااای...
من حتی یک لحظه هم متوجه حال بد تو نشدم
بابا پرید سمتت دستشو انداخت توی حلقت و من خشکم زده بود نمیتونستم تصور کنم که چه اتفاقی در پیشه و اصلاً چرا بابا داره اینکارو میکنه؟؟؟!!!!؟؟؟
فقط در حالی که ماتم برده بود اومدم و از پشت چند ضربه محکم زدم پشتت که اون در بطری از حلقت اومد بیرون و صدای گریه دردناک تو که هوا رو با ترس میبلعیدی
و اشک ممتد و بی صدای چشمای بابا و اعصاب متشنج ما و بوسه های پی در پی لبهای بابا روی گونه و دست و پای تو و من که تو را در آغوش کشیدم و نوازشت کردم که آرامش پیدا کنی
خدایا شکرت که تموم شد اون شب و اون وحشت
خدایا شکرت که فرشته معصومم رو نجات دادی و دوباره به ما بخشیدی


چه شب بدی بود
